تبليغاتX
"خدايـــــا!دلم مينويسد"




"خدايـــــا!دلم مينويسد"

براي آرزو هايي كه ميميرند سكوتي ميكنم سنگين تر از فرياد

سلام. این شعر پایینی مال سهرابه ( سپهری). خودم خیلی خوشم اومد. با اینکه طولانیه ولی ارزش خوندن و نیز آپ کردن رو داشت!

 :

شب آرامی بود

می روم در ایوان،

 تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ،

 آمد آنجا لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد،

 تکيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ،

 و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست ..

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛

 که به هنگام ورود آمده ایم!

دست ما در کف این رود

به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی ، وزن نگاهی است

 که در خاطره ها می ماند!

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت !!

زندگی در همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد ...

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است (خودم خععععلی اینجا رو دوست میداشتم!)

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی فهم نفهمیدن هاست !

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند..

چای مادر، که مرا گرم نمود!

نان خواهر، که به ماهی ها داد..

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم . . .

+ فکر میکنم خیلی از ماها به این شعر نیاز داشته باشیم ...

نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 20:56 توسط mahdieh|

رابطه ما انسانها با پدر و مادرمون:

تو ۳ سالگی " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو ۱۰ سالگی " ولم کنین "
تو ۱۶ سالگی" مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"
تو ۱۸ سالگی" باید از این خونه بزنم بیرون"
تو ۲۵ سالگی " حق با شما بود"
تو ۳۰ سالگی "میخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو ۵۰ سالگی " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم"
تو ۷۰ هفتاد سالگی " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن"

+شرمنده ام ...

+میدونم پست بالا تکراری بود، ولی به هر حال گفتم بد نیست یه یادآوری بشه!! :دی

+من که واقعا از این همه امید دادن شما شرمنده شدم... بابا شماها که منو ناامیدتر کردین.. (مربوط میشه به سه تا پست پایین تر!!)

+دیشب که نمیدانستم به کدام یک از دردهایم بگریم ، کلی خندیدم ...  (علی شریعتی)

+ روانیها برگشتن... البته با این آدرس!

+ ادامه مطلب هم داریم...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 17:58 توسط mahdieh|

معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه است...
معذرت خواهی یعنی اون رابطه بیشتر از غرورت " برات ارزش داره " !

نمیدونم دیگه باید چیکار کنم...شاید بهتره زمان خودش این مشکل رو حل کنه...

+ مخاطب خاص دارد

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 14:27 توسط mahdieh

برای کمک و همدلی برخیزید! علی منتخب
نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 9:22 توسط mahdieh

اصلا حس درس رو ندارم ... از اول زندگیم هم نداشتم.. ولی همیشه این واسم روشن بوده که باید درس بخونم و به آرزوهام برسم ... وقتی میبینم که بعضی ها اینقدر میخونن وحشت میکنم.. میخوام خفشون کنم.. به نظرم آدم باید متعادل باشه.. ولی.. میدونم که منم دارم بیش از حد وقت تلف میکنم...

اینا رو نوشتم تا بگم خسته شدم... میخوام که واقعا تلاش کنم.. ازتون میخوام بهم کمک کنین.. بهم بگین چطوری تمرکز کنم؟؟؟؟... چطوری حوصله درس خوندن رو داشته باشم؟؟

+ بلانش برگشت .. خوش اومدی رفیق...

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 23:19 توسط mahdieh|

پشت هر کوه بلند

سبزه زاری ست پر از یاد خدا

و در آن باغ کسی میخواند

که خدا هست،دگر غصه چرا ؟؟

از خدا میخواهم

تا که خورشید رهایت نکند ...

غم صدایت نکند ...

ظلمت شام سیاهت نکند ...

و تو را از دل آن کس که تبش در تن توست؛

حضرت دوست جدایت نکند ...

+ سال جدید پیشاپیش مبارک

امیدوارم که امسال مثل سال قبل نباشه!

با یه دنیا انرژی +++++ :

عیدتـــــــــــــــــون   مبارکـــــــــــــــــــ  

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 23:29 توسط mahdieh|

چوپان قصه ما دروغگو نبود

او تنها بود ...

و از فرط تنهایی فریاد گرگ سر میداد!

افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد ...

فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست!

+دلم درد میکند، انگار خام بودند خیال هایی که به خوردم داده بودی ...

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 13:58 توسط mahdieh|

دلبری نکن ...

از منی که دل آوری نمیدانم!

دل زده می شوی ...

نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 23:7 توسط mahdieh|

می‌خواستم زیباترین کلام را برایت بنویسم
اما پنداشتم ساده نوشتن همچون ساده زیستن زیباست
تولدت مبارک دیانا ی من

دوستت دارم ...

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 19:45 توسط mahdieh

آدمی در آغوش خدا غمی نداشت

پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت

دل از خدا برید و در زمین نشست

صد بار عاشق شد و دلش شکست ..

به هرطرف نگاه کرد راهش بسته بود

یادش آمد یک روز دل خدا را شکسته بود ...

+ به سلامتی مگس که یادمون داد اگه دور کسی خیلی بگردی، آخرش میزنه توی سرت!

نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت 16:49 توسط mahdieh|


آخرين مطالب
» دمت گرم سهراب!!
» 2
» برای تو!
» موسسه خيره ريحان ( سوده همداني )
» 1
» پست آخر سال 90
» منم همان چوپان!
» صادقانه میگم ...
» تولدت مبارک رفیق
» خدایا! پشیمانم ...

Design By : Pichak